مقالات

  • کودک و مرگ نزدیکان

    مرگ جزء جدایی ناپذیر و به تعبیری قطعی ترین رویداد زندگی هر فرد پس از تولد او محسوب می شود. در کنار تجربه های شخصی زندگی، هر مشاوری در موقعیت حرفه ای خود بالاجبار در معرض مشاوره جویی افرادی قرار دارد که یا نگران نحوه ی مواجهه ی نزدیکان خود با رویداد مرگ عزیزی هستند و یا خود را ناتوان از مدارای کارآمد با تبعات مرگ ناگهانی و یا تدریجی عزیزی ارزیابی کرده اند. به طور معمول، سهم بیشتری از مشکلات گروه اول مراجعین را نگرانی آنها نسبت به واکنش های روانی خردسالان اطرافشان نسبت به رویداد مرگ تشکیل می دهد. به همین ترتیب آموزگاران و مربیان پرورشی مدارس نیز با توجه به شمار زیاد کودکانی که با آنها سرو کار دارند، هرساله با عده ای از دانش آموزان روبرو می شوند که در اثر مرگ، فرد با اهمیتی را در محیط زندگی خود از دست داده اند و این در حالی است که شاید بیشترین فشار را در این مواقع، والدین یا سرپرستان این گروه از کودکان تجربه می کنند و بیش از همه نیازمند آگاهی از نحوه ی واکنش روانی کودکان سنین مختلف در مواجهه با واقعیت مرگ نزدیکان و نیز دانستن روش های درست مواجهه با واکنش های کودکان هستند.

    واقعیت این است که واکنش کودکان در مواجهه ی با مرگ نزدیکان ، با آنچه در بزرگسالان وجود دارد، بسیار متفاوت است. در سنین کودکی نیز برداشت کودکان از مرگ متناسب با سن و سال آنها فرق می کند. کودکان سنین پیش دبستانی مرگ را به عنوان یک پدیده ی موقتی و قابل بازگشت تلقی می کنند، برای مثال تا سنین ۳ سالگی مفهوم مرگ برای کودک غیرقابل درک است. آنها بین سنین ۳ تا ۵ سالگی، مرگ را به عنوان یک مسافرت طولانی تلقی می کنند و غیر قابل بازگشت بودن آن برایشان قابل فهم نیست. در این سنین مرگ معادل خواب تلقی می شود و اگر فرصت کافی برای صحبت در مورد مرگ را نیافته باشند و یا در اثر برخورد نارسای اطرافیان، اضطراب زیادی را تجربه کرده باشند، ممکن است دچار مشکلات حین خواب و به خواب رفتن گردند. آنها ممکن است نبودن فرد با اهمیت در زندگی را به رفتار غلط خود نسبت دهند و خود را مسئول آن بدانند، بنابراین احساس گنا زیادی بکنند. گاه این احساس گناه کردن ها ممکن است مشکلات جدی در توانایی حفظ آرامش خود، خوابیدن، غذاخوردن و برقراری و حفظ ارتباط با همسالان و بزرگترها را به جای بگذارد.

    در سنین ۵ تا ۸ سالگی برداشت کودک نسبت به مرگ بیشتر از گذشته شبیه افراد بزرگسال می شود، ولی بیشتر کودکان در این سنین هنوز تصور می کنند که این مسأله هرگز در مورد آنها و یا افراد دیگری که آنها می شناسند، روی نخواهد داد. پس از سنین ۸ یا ۹ سالگی، تقریبا اغلب کودکان می دانند که مرگ بدون بازگشت است و هر آن ممکن است برای خود آنها اتفاق بیفتد. در این سنین کودک علاوه بر اضطراب ناشی از در دسترس نبودن فرد محبوب، دچار اضطراب نیستی خویش نیز می شود. به علاوه تا حدودی قادر است غم و اندوه و اضطراب نزدیکان را پس از رویداد احتمالی مرگ خویش پیش بینی کرده، از آن نیز متأثر گردد. در سنین بعد از ۱۲ سال، علاوه بر موارد فوق، اضطراب نیمه کاره ماندن کارها، تنها ماندن عزیزان، و سرانجام ابهام سفر مرگ، به وضوح در نوجوان قابل مشاهده است.

    اگرچه نحوه ی بروز این اضطراب ها ممکن است با بزرگسالان تفاوت های اساسی داشته باشد. مرگ نزدیکان می تواند غم و اندوه فراوان، ناامیدی و خشم زیادی را به بار آورد. وقتی عزیزی از میان خانواده ای رخت برمی بندد، علاوه بر ضربه ی عاطفی و سردرگمی که ممکن است پس از این واقعه به طور مستقیم به کودک دست بدهد، ناراحتی سایر اطرافیان سوگوار و عوارض عاطفی که آنها تجربه می کنند نیز باعث می شود که از میزان مراقبت و حمایت کنندگی شان نسبت به کودک کاسته شود و این خود موجب افزایش سردرگمی و اضطراب کودک می گردد. بی تفاوتی احتمالی و یا واکنش خفیف عاطفی برخی از کودکان، به خصوص در سنین پایین، تا چند هفته پس از مرگ یکی از عزیزان، لزوما پدیده ای غیرطبیعی و نابهنجار نیست و این شاید به خاطر عدم درک کامل آنها از بازگشت ناپذیری فرد متوفی و یا ناتوانی در پیش بینی پی آمدهای منفی آن باشد. اما در مواردی که این بی تفاوتی یا انکار مرگ طول بکشد و یا بروز واکنش های غمگینی بیش از حد به تأخیر بیفتد، می تواند در آینده مشکلات بسیار جدی تری را بوجود آورد.

    در موقع تدفین، اگر کودک از شرکت در مراسم بترسد، نباید او را به این کار مجبور کرد. بدیهی است که مشارکت دادن او در مراسم ختم، شب هفت و چهلم و نیز چیدن سفره و … در تسریع ایجاد حالت تعادل مؤثر است. در این شرایط باید به کودک فرصت داد تا به راحتی عزاداری و گریه کند، از خاطراتش با فرد متوفی سخن بگوید و احساس محبت یا حتی کینه ای را که ممکن است نسبت به متوفی داشته باشد، مطرح سازد.

    نکته ی بسیار مهم این است که برای کودکان زیر ۱۲ سال، دیدن بدن متوفی توصیه نمی شود و اطرافیان باید ( به خصوص در مواردی که به هر علت جسد از حالت طبیعی خود خارج شده است) از این کار ممانعت به عمل آورند.

    با توجه به این نکته که پرخاشگری های کودک ( و حتی بزرگسال) اغلب ناشی از ناکامی آنها در ارضای نیازهای اساسی است و از آنجا که فرد متوفی ارضاء کننده ی بسیاری از نیازهای اساسی، امنیت مادی و عاطفی کودک بوده است، فقدانش به عنوان یک ناکامی عمده می تواند در کودک پرخاشگری زیادی تولید نماید. بدیهی است اگر این پرخاشگری بیش از حد دوام یابد، و یا از شدت خیلی بالایی برخوردار باشد، یاری جستن از یک روان شناس کودک ضروری است. گاهی پس از مرگ والد، برخی از کودکان شروع به بروز رفتارهای کودکانه تر از آنچه متناسب با سن و سال واقعی شان است، می کنند. در این موارد رفتارهای بچگانه تر، وابستگی در غذاخوردن، تلاش برای جلب توجه اطرافیان و نیاز شدید به در آغوش کشیده شدن و حتی بچگانه صحبت کردن در آنها به وضوح دیده می شود.

    وقتی که سن کودک خیلی کم است، به دلیل خودمداری که در درک پدیده ها دارد، علت هر آنچه را که در اطرافش روی می دهد، به خود نسبت می دهد ( تا حدود ۷ سالگی) . در این هنگام او به احتمال زیاد تصور می کند که سبب اصلی مرگ فرد متوفی، خود اوست. بدیهی است احساس گناه ناشی از این فکر می تواند بسیار اضطراب آور باشد. این اضطراب، خود را در قالب علائم رفتاری متعدد نشان می دهد. اگر این اضطراب دوام یابد، خطر بسیار عمده ای برای سلامت روان محسوب می شود.

    نکات مهم

    براساس آنچه گفته شد، وقتی با کودکی مواجه می شویم که فرد با اهمیتی را در زندگی خود از دست داده است، می باید به نکات کلی زیر توجه داشته باشیم:

    ۱- کودکان بین ۳ تا ۵ سال تصور می کنند که فرد متوفی به سفر رفته است.

    ۲- کودکان ۵ تا ۸ سال تا حدی به مفهوم سفر بی بازگشت توجه دارند، اما ممکن است به هیچ وجه علائم عزاداری از خود بروز ندهند.

    ۳- پس از ۸ سالگی مفهوم بی بازگشت بودن مرگ در کودک مستقر می شود.

    ۴- کودکان پس از ۱۲ سالگی، مفهوم نسبتا کاملی از مرگ دارند، ولی ابعاد واکنش های عاطفی آنها می تواند با بزرگسالان تفاوت داشته باشد. مثلا کمتر بگویند، راحت تر غذا بخورند و جتی پر فعالیت تر از قبل به نظر برسند.

    ۵- تقریبا در تمامی مراحل فوق آنچه می تواند مشترک باشد، اضطراب ناشی از ندیدن فرد محبوب است.

    ۶- تا سن ۸ سالگی باید مراقب بود که به کودک پیام هایی که حاکی از سفر موقت فرد متوفی است، صادر نشود. زیرا او را منتظر رویدادی خواهد کرد که هیچگاه به وقوع نخواهد پیوست و سازگاری او را با پی آمدهای مرگ تأخیر می اندازد. پس از ۱۲ سالگی نیز کودک به خودی خود می داند که بازگشتی در کار نیست.

    ۷- وقتی فرد متوفی جزو والدین کودک است، اضطراب بی پناهی و فقدان حمایت در کودک آشکارا دیده می شود. لذا در هر سنی که قرار دارد، وجود فردی که با وجود سوگواری بتواند نیازهای پیوستگی و حمایت جویی کودک را پاسخ دهد، ضروری است. شاید به علت شدت حالات انفعالی والد باقی مانده، بهترین کس برای این کار او نباشد، باید در این زمینه حساس بود.

    ۸- باید به کودک فرصت داد تا بدون شرم، ترس و انکار، هیجانات مثبت و منفی خود را به راحتی بروز دهد. در این مواقع وجود بزرگسالی که قادر است در حین نشان دادن اندوه خود، با آرامش به حرف های کودک گوش دهد، او را نگاه کند و به طور مستقیم و یا غیرمستقیم او را حمایت کند، ضروری است.

    ۹- توصیه ی جدی می شود که از مواجهه ی کودک با کالبد در حال غسل و یا دفن متوفی ممانعت به عمل آید ( به خصوص در سنی زیر ۱۲ سالگی). به طور مکرر مشاهده شده است که متعاقب آن کابوس های شبانه، باورهای نادرست از زندگی و مرگ و ترس از خاک، خواب، تاریکی و زیرزمین در کودکان رشد کرده است.

    ۱۰- در طی مراسم یادبود، همواره مسئولیت های اجرایی متناسب با توانایی های کودک به او محول شود.

    ۱۱- اگر بروز علائم غم و اندوه و عزاداری، بیش از دو هفته در کودک به تأخیر افتاد، حتما با روان شناس و یا روان پزشک مشاور کودک ملاقات کنید.

    ۱۲- آنچه در گذر سالم کودک از این وهله اهمیت دارد، واکنش صحیح اطرافیان است ک همتأسفانه در بسیاری از موارد به رغم وجود حسن نیت محض، بسیار پر اشتباه است. لذا ملاقات با مشاوران فوق الذکر می تواند شمار را یاری کند تا به کودک برای درک درست و کسب مسأله ی سازگاری مناسب مدد برسانید.

    ۱۳- اگر کودک دانش آموز است، باید با مدرسه ی او تماس مستقیم برقرار کرد. شرایط را با مدیر، مربی پرورشی، مشاور و از همه مهمتر آموزگار او در میان گذاشت.

    ۱۴- کارکنان مدرسه می توانند از طریق دادن فرصت کافی به دانش آموز برای برقراری مجدد سازگاری، بیشترین کمک را بکنند باید در این مواقع به خاطر داشت که مشاهده ی افت تحصیلی موقت و عملکرد نامطلوب تحصیلی در دانش آموز، پدیده ی عجیبی نیست. دادن فرصت به دانش آموز برای صحبت کردن از خاطره ی متوفی، ابراز همدردی دوستان و معلمان با او، بسیار دلگرم کننده است.

    ۱۵- آموزگار این دانش آموزان باید مراقب باشد که در عین ابراز اندوه خود به کودک و دادن فرصت گفت و گو به او برای طرح مسأله و حمایت از او برای ابراز نگرانیها، غم ها و هیجانات منفی اش، از بزرگ کردن مسأله بپرهیزد. گاهی اوقات دانش آموزی که تاب ه حال خود را در مرکز توجه دیگران احساس نمی کرده است، ممکن است متمایل به بروز احساسات اغراق آمیز و دوام آن برای جلب توجه شود.

    ۱۶- و سرانجام، به خاطر داشته باشیم که به جای کودک نمی توانیم وضعیتی را تجربه کنیم، بلکه فقط می توانیم در کنار او، تسهیل کننده ی تجربه ی گذار او از فاجعه باشیم. بدیهی است این کار توسل به خدا و زمان می خواهد، پس شکیبایی خود را از دست ندهیم.

    دکتر بهمن بهمنی؛ دکترای مشاوره، دانشیار و عضو هیئت علمی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی

    پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

    پرتال جامع علوم انسانی

  • کودکان استثنائی

    واژه افراد با نیازهای ویژه برای اشاره به گروه گسترده ای از شرایط انسانی استفاده می شود که طی آن افراد به دلایل مختلف دچار مشکلاتی هستند که نیاز های ویژه ای را برای آنها ایجاد می کند. کودکان استثنائی یکی از این گروه ها محسوب می شوند. متاسفانه غالباً شناخت درستی از کودکان استثنائی وجود ندارد و حتی گاه با دیدی تحقیز آمیز به آن نگریسته می شود. در این مقاله به کودکان استثنائی یا اصطلاح صحیح تر کودکان با تأخیر رشد ذهنی پرداخته می شود.

    بعضی ها گمان می کنند تشخیص تأخیر رشد ذهنی فقط زمانی درست است که هوش فرد از میزان طبیعی پایین تر باشد و فکر می کنند که اغلب این کودکان قادر به یادگیری نبوده و نمی توانند از خود مراقبت کنند. واقعیت این است که تشخیص تأخیر رشد ذهنی در مورد یک فرد، منوط به وجود توأم دو ویژگی ست. اول آنکه بهره هوشی فرد پایین تر از متوسط بوده و دوم اشکالاتی در تطابق فرد با مسائل روزمره زندگی اش به چشم بخورد، به نحوی که قادر نباشد کارهای اولیه و ضروری یک زندگی نسبتا خودکفا را فرا گیرد. با این وجود، اغلب کودکانی که بهره هوشی کمتری دارند نیز قادرند چیزهای زیادی بیاموزند. می توانند مانند بزرگسالان زندگی نسبتا مستقلی برای خود تشکیل دهند و مهمتر اینکه، آنها نیز می توانند مانند هرکس دیگری از زندگی لذت ببرند.

    آنها نیز می توانند مانند هرکس دیگری از زندگی لذت ببرند.

    در گذشته به والدینی که دارای کودک استثنائی بودند، توصیه می شد که فرزندانشان را به مؤسسات مخصوص نگهداری کودکان استثنائی بسپارند. ولی در حال حاضر این شیوه منسوخ شده است. اکنون توصیه می شود تا این قبیل کودکان در خانواده های خویش باقی بمانند تا بتوانند در زندگی اجتماعی نیز شرکت کنند. البته قانون نیز تضمین می کند که هزینه های تعلیم و تربیت و خدمات مورد نیاز این کودکان از منبع درآمدهای عمومی و توسط دولت تأمین شود.

    کودک ممکن است به طور همزمان از مسائل جسمی و هیجانی دیگری نیز رنج ببرد. این کودکان گاهی ممکن است دچار اختلالاتی در بینایی، شنوایی، و گویایی باشند به نحوی که حتی نتوانند از همان مقدار توانایی ذهنی که دارند استفاده مطلوب کنند.

    ارزیابی جامع و کامل ناتوانی و یا توانایی های جسمی، روانی این کودکان، یکی از ضروری ترین اقداماتیست که همواره باید انجام شود. از آنجایی که هیچ متخصصی نیست که بتواند تمامی ابعاد وچود آدمی را به تنهایی ارزیابی کرده و به درمان آن اقدام کند، بنابراین استفاده از متخصصان مختلف و بهره گیری از همکاری آنان امری ضروریست، استفاده از تست های مختلف پزشکی و نورولوژیک، آزمون های شنوایی، بینایی و جسمانی نیز در کمک به این کودکان بسیار مفید و ضروری اند.

    بهره هوشی پایین به معنی از دست رفتن همه چیز نیست. معمولا این افراد دارای جنبه های مثبتی هستند که باید توسط متخصصین شناسایی شده و از آنها بهترین استفاده ها به عمل آید.

    متأسفانه یکی از پیامدهای متداول تأخیر رشد ذهنی ، بخصوص انواع خفیف تر آنها که کودک آنقدر باهوش هست که خود را با اطرافیان و همسالان خود مقایسه کند و گوشه و کنایه های اطرافیان خود را دریابد، اختلالات عاطفی هیجانی است. این کودکان اغلب تلاش می کنند تا خود را به پای همسالان برسانند، اما به دلل کندآموزی یا ناتوانیشان در آموختن هر آنچه که بقیه می آموزند، احساس شکست کرده، مضظرب، گوشه گیر و سرخورده از ایجاد ارتباط اجتماعی می شوند. ازآنچائی که آنها کمتر می توانند از طریق مهارت های زبانی احساس های غمگینی و نگرانی خود را بیان کنند، حالات افسردگی آنها به زودی تبدیل به واکنش های رفتاری دیگری شده و مشکلات رفتاری جدیدی را، مثلا در مسائل مربوط به خورد و خواب از خود نشان می دهند. هرچه تأخیر رشد ذهنی زودتر تشخیص داده شود، طبیعی ست که برای کمک به مبتلایان، امکان بیشتری وجود دارد.

    راه های درمانی:

    برخلاف عقیده عامه، دارودرمانی مؤثرترین روش درمان عوارض عقب ماندگی نیست و همواره لازم است تا از روش های توانبخشی، رفتار درمانی،کمک آموزشی و نیز مشاوره خانواده نیز سود برد.

    بنابراین به طور کلی باید گفت:

    ۱- تاخیر رشد ذهنی دارای درجاتی ست که از خفیف تا خیلی شدید تغییر می کند.

    ۲- تاخیر رشد ذهنی به معنی از دست رفتن همه چیز نیست. معمولا این افراد دارای جنبه های مثبتی هستند که باید توسط متخصصین شناسایی شده و از آنها بهترین استفاده ها به عمل آید.

    ۳- علل ژنتیک، بیماری، ضربه و علل فرهنگی و فقر محیط یادگیری از جمله عوامل ایجاد تاخیر رشد ذهنی هستند.

    ۴- بیشتر افراد مبتلا به تاخبر رشد ذهنی قادرند تا مهارت های لازمه ی یک زندگی نسبتاً مستقل را بیاموزند.

    ۵- برخی از افراد دچار تاخیر رشد ذهنی قادرند تا تحصیلات مدرسه ای را زیر نظر متخصص به انجام رسانند.

    ۶- تشخیص سایر عوارض جانبی تاخیر رشد ذهنی ها، مثل اختلالات بینایی، شنوایی و گویایی، اقدام جهت درمان با توانبخشی این مشکلات، در حفظ بهداشت روانی آنان کاملا ضروریست و باید در این زمنیه اقدام شود.

    ۷- اغلب کودکان با بهره ی هوشی نزدیک به طبیعی ( تاخیر رشد ذهنی خفیف) از مشکلات عاطفی و هیجانی رنج می برند که نیازمند درمان می باشند.

    ۸- تشخیص و درمان تاخیر رشد ذهنی و عوارض آنها نیازمند تخصص های متعدد روانشناسی، تعلیم و تربیت ، توانبخشی و پزشکی ست.

    ۹- مادر می بایست رکن کمک رسانی به این کودکان باشد. لذا حمایت از مادر، آموزش کافی او، وجود یک سیستم مشاوره در دسترس برای مواردی که او نیازمند اطلاعات جدید و یا بازنگری در رفتارهاست، و قوت قلب بخشیدن به او به منظور ادامه ی تلاش هایش در کلیه موارد کودکان با نیازهای ویژه الزامیست.

    دکتر بهمن بهمنی؛ دکترای مشاوره، دانشیار و عضو هیئت علمی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی برگرفته از ماهنامه ی تعلیم و تربیت استثنائی، شماره ۱

    مطالب مرتبط :

    آشنایی با مشاوره توانبخشی

    آشنایی با مشاوره کودک و نوجوان

  • روان درمانی شناختی – وجودی

    ” روان درمانی شناختی – وجودی ” رویکردی تلفیقی از نظریه های شناختی و وجودی است.

    کمک به افرادی که در معرض تهدید جدی مرگ، فلج های حسی-حرکتی، فجایع انسانی، مصیبت ها و بلایای طبیعی و یا هر موقعیتی که در آن معناهای اصلی افراد تهدید شده یا از دست می روند، مستلزم استفاده از رویکردهای روان درمانی است که بتوانند به نحو مؤثری به افراد کمک کنند تا به بازسازی معنایی زندگی خود بپردازند و با تبعات چنین فقدان های عظیمی به گونه ای کارآمد و واقعیت مدار سازگار شوند.

    ناتوانی در بازسازی معنای موثر، می تواند به افسردگی های شدید و پایدار و کاهش یا اضمحلال کامل کیفیت زندگی منتهی شود. بروز یا تشدید بیماری های روان تنی، افت روحیه و دلمردگی، اضطراب های فراگیر، انواع ترس های مرضی، افت شدید انگیزه برخی ازناتوانی های افراد در بازسازی معناهای تهدید شده هستند.

    روان درمانی شناختی – وجودی را می توان رویکردی منحصر به فرد و یکپارچه شده، برای استفاده از مزایای حاصل از” تلفیق نظریه شناختی و نظریه وجودی” در مورد آسیب شناسی اختلالات اضطراب و افسردگی دانست.

    در این رویکرد فرض بر این است که با استفاده از فنون شناخت درمانی، می توان علاوه بر اصلاح طرحواره های ناکارآمد، افکار خودآیند منفی و خطاهای شناختی، از آزردگی ها و آسیب دیدگی های روان شناختی بیماران مصیبت دیده کاست و درعین حال به آن دسته از نگرانی های وجودی نظیر دلهره مرگ، عدم قطعیت، بی معنائی و تنهائی که درسایر رویکردهای روان درمانی اصولا به آنها پاسخ شایسته داده نشده و زمینه ساز بسیاری از اضطراب های آسیب زا می شوند نیز پرداخت.

    دکتر بهمن بهمنی؛ دکترای مشاوره، دانشیار و عضو هیئت علمی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی

    مرکز مشاوره معین، تاکنون کارگاه های متعددی در زمینه رواندرمانی شناختی-وجودی برگزار کرده است. برای اطلاع از برنامه کارگاه های آینده، با مرکز تماس حاصل فرمایید.

  • درمان راه حل محور

    ترجمه دکترعلی محمدنظری ، عباس موزیری و سایر مترجمان

    معرفی کتاب

    کتاب حاضر با هدف ارائه ‌ی مبانی و تشریح کاربست مهارت‌ های رویکرد راه‌ حل- محور در حوزه‌ های گوناگونی از جمله سلامت روان، نگهداری از کودک، و مشاوره‌ ی سازمانی نوشته شده است.

    درمانگران اغلب و به ‌طور طبیعی به پژوهش‌ها بی‌توجه ‌اند. با این حال، در کشورهای توسعه‌ یافته نیازِ روبه‌ رشدی برای شواهدِ درمانی وجود دارد؛ این به آن معناست که: اثربخشی درمان‌ها باید مطابق با الگوهای پژوهش علمی که به ‌منظور ارزیابی درمان‌های پزشکی پذیرفته شده‌ اند، تعیین شود. این کتاب، مرور گسترده‌ای بر پژوهش‌های معاصر خواهد داشت؛ که داده‌ های پژوهش‌ه ای نویسنده را هم شامل می‌شود.

    یکی از اهداف این کتاب، بیان کاربست رویکرد راه‌ حل- محور در موقعیت‌های سازمانی است؛ که امیدوارم منبع مفیدی برای مدیران و مشاوران مدیریتی در روند جستجوی مداخله‌ های اثربخش باشد.

    دیگران دربارۀ این کتاب چه گفته‌ اند؟

    کتابی پر از ایده و تمرین برای کارآموزان و درمانگران. بیان جامع ایده‌های راه‌ حل ‌محور و چگونگی به‌کارگیری آن در محیط کار. کتابی لازم و ضروری برای متخصصانی که می‌خواهند مهارت‌ های راه‌ حل‌ محور خود را ارتقاء دهند . آلاسدایر دانشِ حاصل از سال‌ها تخصص، پژوهش، و علاقه‌ اش را به رویکرد راه‌حل‌محور در این کتاب آورده است.

    بیل اُکانل.

    فرد رودیک.

    ***

    آلاسدایر مک‌دونالد نقطه‌ ی عطفی در تحول رویکردهای راه‌ حل‌ محور ایجاد کرده است . او تاریخچه، پژوهش، و مدرک را یک‌جا برای درمان راه‌ حل‌ محور می‌ آورد، و تمرین‌های عملی زیادی از بیماران روانی شدید گرفته تا تعارض‌های کاری ارائه می‌کند . این کتاب مجموعه‌ای‌ست از بینش‌های مختصر و کوتاه، روابط [بین انسان‌ها] و پرسش‌ های تأمل‌برانگیز، که بسیار معتبر و روشن هستند.

    مارک مک‌کرگو، نویسنده‌ی کتاب «راه‌حل‌محور: راه ساده برای تغییر مثبت».

    آلاسدایر به‌ خاطر علاقه ‌ی طولانی‌مدت خود به پژوهش نقش مهم و ویژه‌ای در جهانِ راه‌حل‌محور دارد. این علاقه و پیشینه‌ی او در مورد کارهای سلامت روان با بزرگسالان در این کتاب نیز متبلور شده است؛ چرا که آن‌ها را جدا از مقدمه‌ ی رویکرد آورده است. در زمانه‌ای که منابع محدود و متخصصان زیرِ ‌فشارند، کتاب حاضر انعطاف‌پذیری و مناسب ‌بودن رویکرد راه‌حل‌ محور را برجسته می‌کند؛ که می‌تواند برای متخصصان بالینی و مدیران این حوزه کارساز و کارگشا باشد.

    ایوان جورج، موسسه‌ ی BRIEF در لندن.

    فهرست

    فصل 1: مدل درمان راه‌ حل‌ محور: جلسه‌ ی اول؛ بخش اول

    فصل 2: مدل درمان راه‌ حل‌محور: بخش دوم

    فصل 3: مطالعه‌ ی موردی

    فصل 4: اصول اخلاقی در درمان راه‌ حل‌ محور

    فصل 5: ریشه‌ های تاریخی درمان کوتاه‌ مدت راه‌ حل‌ محور

    فصل 6: کاربست درمان کوتاه‌ مدت راه‌ حل‌ محور در حوزه‌ ی سلامت روان

    فصل 7: رویکرد راه‌ حل‌ محور برای بیماری‌های شدید روانی

    فصل 8: رویکرد راه‌ حل‌ محور در محیط کار

    فصل 9: جهت‌ گیری‌های آینده‌ ی درمان راه‌ حل‌ محور

    پیوست یک: فهرست سایت‌های مراکز علمی و آموزشی رویکرد راه‌ حل ‌محور

    پیوست دو: تنفس سریع و پشت‌ سرهم: روش شفابخشِ نشانگان اضطراب

  • کاربست مداخله های گروهی در مدارس

    ترجمه دکتراسماعیل اسدپور ، عباس موزیری ، فاطمه نادری

    دربارۀ کتاب

    دکتر الاین کلانتون هارپاین، روانشناس انگیزشی متخصص در طرح برنامه‌ های انگیزشی گروه‌ مدار بوده، که از 35 سال تجربه در طراحی و اجرای برنامه‌ های انگیزشی برای کودکان و نوجوانان برخودار است.

    کتاب حاضر که با هدف کمک به روانشناسان و مشاوران مدارس، و دیگر فعالان حوزه‌ ی سلامت در مدارس نوشته شده‌است، به ساختار نظری مداخله ‌های گروهی در مدارس و ارائه ‌ی نمونه ‌هایی از چگونگی کاربرد آنها می ‌پردازد. اگرچه شکل‌های متفاوتی از مداخله‌های گروهی به ‌منظور استفاده در مدارس وجود دارد، با این‌حال تمرکز این کتاب بر مداخله‌های گروه ‌مدار است، که برنامه‌هایی با رویکردی پیشگیرانه با هدف توانمندسازی دانش‌آموزان در یادگیری، برای عملکرد موفقیت‌ آمیزتر است.

    کمک مداخله‌ های گروه ‌مدار به دانش‌آموزان برای پرورش و بهبود مهارت‌ های شناختی، عاطفی، و رفتاری از طریق جلسات پی‌درپی و ساختاریافته صورت می‌گیرد. عنصر «بازی» برای کودکان، و برنامه‌ی «مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی» برای نوجوانان نیز به این نوع از مداخله‌ ها افزوده شده ‌است. همان‌گونه که از عبارت «گروه‌ مدار» برداشت می‌شود، تمامی مداخله‌ های مورد بحث در کتاب، از قدرت درمانی «گروه» استفاده می‌کنند؛ و باید گفت که اگر گروه به درستی هدایت شود، «همبستگی گروهی» می‌تواند به یک منبع مهم تغییر در اعضای آن، بدل شود.

    کتاب پیش رو می‌تواند یک منبع مکمل و یک راهنمای آموزشی برای مشاوران مدارس که آموزش‌ های کمتری در زمینه‌ی طراحی و اجرای مداخله‌های گروهی با کودکان دریافت کرده‌اند، باشد. همچنین، برای متخصصان گروه که علاقمند به کارایی بیشتر مهارت‌هایشان هستند، و افراد تازه‌ کار در حوزه‌ ی گروه نیز می‌تواند مفید و کاربردی واقع شود. امید است که تا پایان کتاب، خواننده با به‌ کارگیری مداخله‌ های گروه‌مدار در موقعیت‌های مدرسه‌ای آشنا شود.

    فهرست

    پیشگفتار

    مقدمه

    فصل یک: کاربرد برنامه‌ های پیشگیرانه‌ی مدرسه‌ محور با هدف جبران شکست‌ها

    فصل دو: بازآموزی مهارت‌های موثر در احساس کارآمدی

    فصل سه: انگیزش درونی در مقابل انگیزش بیرونی

    فصل چهار: فرایند و تغییر در گروه

    فصل پنج: انتخاب مداخله‌ های موثر

    فصل شش: برنامه‌‌ی مداخله ‌ی انگیزشی گروه‌مدار یک هفته‌ ای

    فصل هفت: طراحی مداخله‌ های انگیزشی گروه‌ مدار

    فصل هشت: تشکیل مداخلات گروهی همبسته

    فصل نه: اجرا و ارزیابی برنامه: هدف بلند مدت

  • تاثیر ارضای نیاز های اساسی در سازگاری زناشویی

    10 / 10 از 1 کاربر « بازگشت به لیست مقالات | پنجشنبه 31 خرداد 1397 در ساعت 13 : 39 دقیقه | نظرات کاربران ( 0 )

    تاثیر ارضای نیازهای اساسی در سازگاری زناشویی

    تاثیر ارضای نیاز های اساسی در سازگاری زناشویی امروزه امری بدیهی است اما روش های تشخیص نیازهای و نحوه ارضای آنها نیاز به شناخت خود و همسر دارد. در مقاله حاضر به صورت خلاصه به این مقوله پرداخته می شود.

    مقدمه

    موضوع نیازهای اساسی و بنیادی انسان، موضوعی است که تاکنون در نظریات مختلف رشته های مختلف علمی بویژه روانشناسی، مورد بحث قرار گرفته است. به طوریکه در بسیاری از نظریات شخصیت، مبحث ویژه ای به این موضوع، اختصاص یافته است (شولتز و شولتز؛ ترجمه ی سیدمحمدی) یکی از آخرین رویکردهایی که به طور جدی به این موضوع پرداخته است، رویکرد واقعیت درمانی یا نظریه ی انتخاب است که توسط ویلیام گلاسر مطرح شده و بویژه در دو دوهه ی اخیر، در عرصه ی پژوهش و کاربردهای بالینی، بسیار مورد اقبال قرار گرفته است (کری ترجمه ی سیدمحمدی).

    به اعتقاد گلاسر، همانطور که نیازهای مربوط به بقا در تمام جانوران، به طور ژنتیک برنامه ریزی شده است، در انسان که کاملترین جانوران است، علاوه بر این نیاز، چهار نیاز بالاتر و پیچیده تر نیز به طور ژنتیک، برنامه ریزی شده است (گلاسر، ترجمه ی رحمانیان) این چهار نیاز،که معمولاً با اسامی عشق وتعلق، قدرت پیشرفت/ شایستگی ، آزادی ( استقلال ) و تفریح (لذت) ، ناخته می شوند، به عنوان نیازهای اساسی روانشناختی و نیاز به بقا به عنوان تنها نیاز اساسی فیزیوژیک در انسان محسوب می شود (شو، هابل و بل 7، موتن) این پنج نیاز، صرف نظر از تفاوت های سنی، قومیتی، نژادی و جنسیتی،بین تمام نوع بشر، مشترک است. با این حال، میزان اهمیت و اولویت هریک از آن ها از فردی به فرد دیگر،متفاوت می باشد. به عبارت دیگر همه ی انسان ها دارای این پنج نیاز اساسی هستند، ولی در هر فردی یک یا چند مورد از این پنج نیاز، مهمتر و برجسته تر از سایر نیازها مطرح می شود. براساس نظریه ی انتخاب، بسیار حائز اهمیت است که افراد از الگوی منحصر به فرد نیازهای اساسی خود آگاهی یابند، زیرا این آگاهی می تواند نقش مهمی در اتخاذ انتخاب های سالم و سازنده در زندگی فردی و اجتماعی افراد داشته باشد (گلاسر)

    تحقق یافتن یا عدم تحقق نیازهای پنجگانه، تأثیری مستقیم و ملموس بر احساسات و حالات بدنی ما دارند. به طوریکه هرگاه این نیازها به طور مناسبی ارضا شوند، احساس و حالات بدنی مطلوب و خوشایندی را تجربه می کنیم، اما اگر به هردلیلی ارضای نیازهای پنجگانه با شکست و ناکامی مواجه شود، احساسات و حالات بدنی ناخوشایندی را تجربه خواهیم کرد. در واقع احساسات و حالات بدنی ما سرنخی هستند از اینکه آیا نیازهای اساسی ما در حال حاضر به خوبی تحقق می یابند یا خیر. مثلاً اگر احساس ناخوشایندی در بدنمان داریم، ممکن است نیاز به بقا با عفونتی داخلی، تهدید شده باشد، یا اگر احساس لذت و شادمانی می کنیم، ممکن است نیاز به عشق و تعلق، به طور مطلوبی ارضا شده باشد. به طور کلی، در مورد هریک از نیازها این موضوع می تواند مصداق داشته باشد )گلاسر؛ ترجمه ی رحمانیا). در ادامه به طور اختصاصی به شرح هر یک از پنج نیاز اساسی پرداخته می شود (گلاسر؛ترجمه ی رحمانیان، وابولدینگ و همکاران،)

    ۱) نیاز به بقا

    نیاز به بقا بین همه ی موجودات زنده، مشترک است و به طور کلی به تمایل یک جاندار برای زنده ماندن و داشتن پایگاهی امن در این جهان اشاره دارد. بخش قابل توجهی از رفتارهای مربوط به نیاز به بقا نیز بویژه در حیوانات، به صورت غریزی انجام می گیرد. اما یکی از وجوه اساسی تمایز این نیاز در انسان با سایر جانداران، این است که انسان علاوه بر رفتارهای غریزی و رفتارهای غیرارادی، می تواند به شیوه هایی بسیار هوشمند و پیچیده به ارضای نیاز به بقا بپردازد. به علاوه، ارضای نیاز به بقا در انسان، برخلاف حیوانات، معمولاً با در نظر گرفتن الزامات بین فردی و اجتماعی صورت می گیرد.

    ۲)قدرت

    نیاز به قدرت، به تمایل برای کنترل کردن افراد یا امور اشاره دارد. این نیاز همچنین تمایل به تسلط و پیشرفت و احساس شایستگی را نیز در بر می گیرد. به طورکلی نیاز به قدرت می تواند منبع و محرک خوبی برای پیشرفت فرد در شئون مختلف زندگی فردی و اجتماعی باشد، از طرف دیگر اما اگر به شکل تمایل شدید به اعمال نفوذ و تسلط بر دیگران، بروز یابد، در واقع جنبه ی بیمارگونه و مخرب این نیاز، آشکار شده است. این بعد ناکارآمد از نیاز به قدرت، که با بسیاری از جنبه های زندگی اجتماعی و روابط بین فردی سالم و سازنده، در تضاد است، ممکن است به شکل انواع خصومت ها و تعارضات بین فردی، بروز یابد.

    ۳) نیاز به آزادی

    نیاز به آزادی اشاره دارد به گرایش انسان به تصمیم گرفتن، انتخاب کردن، مستقل بودن و فعالیت کردن، بدون مداخله ی دیگران و یا محدودیت های بیرونی. به عبارت دیگر، نیاز به آزادی در واقع نیاز به این است که زندگی شخصی، اراده و استقلال فرد با قدرت و کنترل بیرونی دیگران، مورد حمله قرار نگیرد.

    ۴) نیاز به تفریح

    نیاز به تفریح ، به احساس شادابی و لذتی اشاره دارد که در جریان تجربیات و فعالیت های لذت بخش و مورد علاقه، در شخص ایجاد می شود. شاید بتوان یادگیری آنچه موردعلاقه است را مهم ترین مصداق، برای تحقق نیاز به تفریح ، در نظر گرفت. در بحث از نیاز به تفریح، اهمیت مفهوم یادگیری، تا حدی است که گلاسر، تفریح را پاسخ ژنتیک به یادگیری می داند

    ۵) عشق و تعلق

    عشق و تعلق در انسان اجتماعی امروزی، غالباً نیاز به عشق و تعلق، مهمترین نیاز است. در واقع تحقق مطلوب چهار نیاز دیگر نیز به نوعی در سایه ی تحقق این نیاز، ممکن خواهد بود؛ زیرا تحقق تمام نیازهای اساسی، تنها در یک بافت اجتماعی و در رابطه با دیگران امکان پذیر خواهد بود (گاردنر) به عبارتی، تغذیه ی روانی فرد در سایه ی این نیاز، تأمین می شود، از این رو است که گلاسر معتقد است فردی که در درازمدت نتوانسته باشد روابط محبت آمیز و توأم با عشق، محبت و احساس تعلق را تجربه کند، بدون شک، دچار عوارض و علائم روانشناختی خواهد شد. از نظر گلاسر، مشکلات مزمن روان شناختی، به هر شکل که نمایان شوند، چه به شکل افسردگی، اضطراب، وسواس و یا هر شکل دیگری، در واقع حاکی از همان مشکلات رابطه ای هستند. وقتی نیاز به رابطه، عشق و تعلق، در طولانی مدت آسیب ببیند، بیماری روان شناختی، غیر قابل اجتناب است. ارضا نشدن این نیاز روانشناختی می تواند از دو منبع عمده ناشی شود: الف) یا فرد، درگیر روابط بسیار مخربی است که به ارضای این نیاز، آسیب زده است، ب) یا این که فرد، اصلاً فاقد هر گونه رابطه ی مثبت و تقویت کننده است. از نظر گلاسر، شرط لازم یک زندگی زناشویی توأم با رضایت و شادکامی، ارضای مناسب نیاز به عشق و تعلق برای هردو طرف رابطه است

  • انواع ازدواج

    فیتزپاتریک[1] و گاتمن با استفاده از پرسشنامه و روش مشاهده، سه نوع ازدواج با ثبات[2] را شناسائی کرده اند. روابط زناشوئی حاصل از این سه نوع ازدواج عبارتند از 1)زوج های” سنتی یا متعارف[3] ” 2) زوج های فردگرا[4] و 3) زوج های “مماشات(مدارا)” کننده[5] “.

    زوج های متعارف:

    نقش های جنسی و سبک زندگی رایج را پذیرفته و برای حل تعارض ها از روش غیر مستقیم و اصطلاحاٌ بدون جارو جنجال [6] استفاده می کنند. به طور خلاصه مشخصه زوجهای متعارف عبرتند از:

    • نقش های جنسی سنتی را پذیرقته اند
    • اهداف فردی تحت تاثیر اهداف خانوادگی قرار دارد
    • برای زندگی روزانه برنامه منظم و قابل پیش بینی دارند.
    • هر یک از آنها فضا یا امکانات اختصاصی و محرمانه در محیط منزل ندارند.
    • در بیان احساسات مثبت و منفی خود رعایت اعتدال را می کنند
    • از درگیر شدن در تعارض های کم اهمیت اجتناب می کنند.
    • به تعارض های مهم موجود در بین خود با هدف حل کردن آنها می پردازند
    • در شروع فعالیت برای حل هر تعارض، هر یک از آنها می کوشند تا ابتدا به دیدگاه طرف دیگر گوش داده و سپس موضع خود را مطرح و از آن دفاع کنند.
    • تلاش برای متعاقد کردن دیگری، پس از گوش دادن کافی به نظر او صورت می گیرد.

    زوج های فردگرا:

    در تلاش برای ایجاد نقش های برابر می کوشند تا برای حل تعارض ها از شیوه فعال و مستقیم یا اصطلاحاٌ پر جار و جنجال[7]استفاده کنند.

    • نقش های دو جنسیتی و مساوات گرا را پذیرفته اند.
    • اهداف خانوادگی تحت تاثیر اهداف فردی قرار دارند.
    • برای زندگی روزانه برنامه منظم و قابل پیش بینی خاصی ندارند.
    • هر یک از آنها در محیط منزل نیز، فضا یا امکانات خصوصی و محرمانه برای خود قائل هستند که دیگری بدون اجازه نمی تواند از آنها استفاده کند.
    • در بیان احساسات مثبت و منفی خود خیلی پایبند اعتدال نیستند.
    • ترجیح می دهند تا در مورد مسائل فی مابین دائم سرو کله بزنند.
    • از همان ابتدای اختلاف نظر بدون تلاش برای گوش دادن به یکدیگر به دنبال اثبات دیدگاه خود و متقاعد کردن دیگری هستند.
    • نسبت به یکدیگر احساس های مثبت و منفی متعددی دارند.

    زوج های مدارا کننده:

    نقش های متعارف را پذیرفته ولی زندگی موازی با یکدیگر را پیشه کرده و بر خلاف زوج های متعارف می کوشند تا اصولاٍ از توجه به نقاط تعارض در روابط با یکدیگر اجتناب کنند.

    • نقش های سنتی جنسی را پذیرفته اند
    • می کوشند تا از هر گونه تعارض اجتناب کنند
    • مهارت های حل تعارض آنها خیلی ضعیف است در موارد معدودی هم که وجود تعارض را تائئد کنند می کوشند تا بدون هر گونه تلاش برای متقاعد کردن یکدیگر و یا مصالحه بر سر آن صرفاً به طرح دیدگاه خود بپردازند.
    • در مقایسه با ارزش ها و زمینه های مشترک و مورد توافق، اختلاف نظرهای موجود با یکدیگر را بی اهمیت جلوه می دهند.

    در مطالعه گاتمن دو نوع زوج بی ثبات نیز شناسائی شده اند. این دو نوع ازدواج با نام زوج های ستیزه گر[8]” و زوج های” کاملاً بی اعتنا به یکدیگر[9]” معرفی شده اند.

    زوجهای ستیزه‌گر:

    اولین گروه به وجود تعارض در بین رابطه توجه دارند و وارد ستیز نیز می شوند.اما به دنبال حل مشکل نیستند و بیشتر به تخریب یکدیگر می پردازند.

    • به تعارض های خود می پردازند اما هیچگونه تلاشی برای حل آنها نمی کنند.
    • سرزنش های مداوم ،ذهن خوانی و جبهه گیری از ویژگی های اصلی تعامل های آنهاست.
    • ابراز هیجان های منفی در آنها بسیار بالا و ابراز هیجان های مثبت، خیلی اندک است.
    • الگوی تعاملی رایج در آنها جنگ و گریز است.
    • ابراز هیجان های منفی آنها نسبت به یکدیگر بسیار بالا و هیجان های مثبت بسیار کم است.

    زوجهای کاملا بی‌اعتنا به یکدیگر:

    گروه دوم برای پیشگیری از درگیری اصولاٌ از برقراری مراوده های روزمره با یکدیگر اجتناب و در نوعی سکوت و بی تفاوتی کامل به تحمل یکدیگر می پردازند.

    • از بروز تعارض اجتناب کرده و مهارت های حل تعارض آنها نیز بسیار ضعیف است.
    • مراحل کوتاه سرزنش گری ،ذهن خوانی و جبهه گیری در تعامل های آنها دیده می شود.
    • ابراز هیجان های منفی در آنها بسیار کم و بروز هیجان های مثبت نیز تقریباً نا پیداست.
    • الگوی تعارض آنها از نوع اجتناب/ اجتناب است.

    گاتمن در یافت که در سه نوع زوج با ثبات نسبت مراوده های کلامی مثبت به منفی برای حل تعارض ها 5 به 1 بوده است در حالی که این نسبت برای ازدواج های بی ثبات تقریباً 1 به 1 گزارش شده است. کار های گاتمن و فیتز پاتریک براین حقیقت که الگو های روابط زناشوئی پایدار و با ثبات بسیار متعدد هستند، تاکید ویژه دارند. یافته های آنها بر اهمیت پرداختن زوجین به تعارض ها( با هدف حل آنها) به جای سکوت و نادیده گرفتنشان تاکید کرده است. پرداختن به نکات منفی یکدیگر زمانی تاثیر مخرب خواهد داشت که نسبت آن به توجه مثبت بیش از یک به پنج باشد. در واقع، منفی گرائی معتدل آنگونه که در بالا توصیف شد حتی ممکن است تاثیر مفیدی در ایجاد و رشد درک اجتماعی متقابل داشته و به این ترتیب در برقراری تعادل بین نیاز به صمیمیت و نیاز به اعمال قدرت نقش مفید ایفا کرده و در دراز مدت به حفظ جذابیت رابطه یاری رساند.

    [1] Fitzpatrick

    [2] stable

    [3] traditional

    [4] androgynous

    [5] avoidant

    [6] low key

    [7] fiery approach

    [8] conflictual

    [9] Disengaged

    منبع:برگرفته از :گاتمن(1993).نقش تعارض ، زیاده خواهی و اجتناب در تعامل های زناشوئی:یک مطالعه طولی در مورد پنج نوع ناشوئی.نشریه روان شناسی بالینی و مشاوره،61،6-15، و فیتز پارک(1988).رابطه بین زنان و شوهران:ارتباط در زناشوئی،نیویورک پارک،سی ای:سیج.

    مرکز مشاوره معین به عنوان یکی از مراکز دارای مجوز مشاوره تخصصی پیش از ازدواج و تحکیم خانواده در نظر دارد برای دانشجویان و متخصصان رشته های مشاوره و روانشناسی، دوره های تخصصی مشاوره پیش از ازدواج و دوره های تربیت خانواده درمانگر با تدریس جناب آقای دکتر بهمن بهمنی و دیگر اساتید برجسته کشور را برگزار نماید. برای اطلاع از زمان برگزاری و شرایط دوره ها به شبکه ارتباطی ما بپیوندید.

  • مفاهیم اصلی رواندرمانی وجودی

    نظریه وجودی

    اگر به خود اجازه دهیم که دلواپسی های روزانه ی زندگی را طبقه بندی کنیم و عمیقا تحت تاثیر موقعیت خود در جهان قرار گیریم, ناگزیر به ساختار ژرف هستی می رسیم.

    چهار دلواپسی غایی در روان درمانی وجودی از بقیه برجسته ترند: زندگی و مرگ، آزادی،مسئولیت و انتخاب، انزوا و عشق، معنا و بی معنایی

    زندگی و مرگ

    یک قطعیت در زندگی وجود دارد و آن هم این است که زندگی پایان پذیر می باشد. اگر چه نمی دانیم چطور و چه موقع می میریم ولی می دانیم حتما خواهیم مرد. وقوف بر مرگ با اینکه ترس اور است اما می تواند زمینه ساز یک زندگی خلاق شود. یالوم در کارهایی که روی بیماران مبتلا به سرطان انجام داده نحوه کنار آمدن آنان با مرگ قریب الوقوع خویش را نشان می دهد. یالوم بحث خود را به بزرگسالان محدود نمی کند. وی به مطالعات فراوانی اشاره می کند که شیوه برخورد کودکان با قضیه مرگ از طریق انکار را نشان می دهد. برخی از کودکان معتقدند کودکان نمی میرند و برخی به مرگ شخصیت می دهند(مرگ جان بچه های بد را می گیرد) و عده ای نیز مرگ را یک حالت موقتی یا نوعی خواب در نظر می گیرند. فرانکل مرگ را یک تهدید نمی دانست بلکه معتقد بود مرگ، انسان را وا میدارد حداکثر زندگی را کند و از هر فرصتی برای انجام کارهای معنادار استفاده کند. پس توجه به مرگ می تواند زمینه ساز خلاقیت و زندگی کامل شود.

    آزادی، مسئولیت و انتخاب

    حق زندگی، مسئولیت پذیری را نیز به همراه دارد. به نظر وجودگرایان، انسان ها وارد جهان ساخت یافته ای که طرح منسجمی دارد نمی شوند و چنین جهانی را ترک نمی کنند. بلکه انسان ها هنگام جستجوی آزادی در قبال دنیای خویش، طرح های زندگی خویش و انتخاب های خویش مسئولند. ما آزادیم راه هایی را انتخاب کنیم که مناسب مسئولیتی هستند که در قبال زندگی خویش داریم و ارزش هایی را برگزینیم که برای ما اهمیت دارند. سارتر معتقد است انسان ها محکوم به آزادی هستند. آنها مسئول خلق دنیای خویش هستند که روی نیستی بنا می شود. سارتر می گوید این انتخاب ها هستند که خود واقعی ما را می سازند.

    مسئولیت پذیری به معنای متعلق بودن انتخاب ها به خودمان و برخورد صادقانه با آزادی است. سارتر در اشاره به محدودیت و متناهی بودن انسان ها از اصطلاح اعتقاد بد استفاده می کند. شخصی که می گوید “چون در کودکی با من بدرفتاری شده نمی توانم با فرزندانم خوش رفتاری کنم “یا کسی که می گوید “چون دبیرستان خوبی نداشته ام نمی توانم به دانشگاه خوبی بروم”، طبق یک عقیده بد عمل می کند، چون کس دیگری را سرزنش می کند و ضعف ذاتی خودش را در نظر نمی گیرد. مسئولیت پذیری شامل ملاحظه کردن دیگران و سرزنش نکردن آنان بابت مشکلات شخصی نیز می شود.

    می در بحث آزادی از مفهوم اراده کردن استفاده می کند، یعنی تبدیل مسئولیت به عمل. اراده کردن دو جنبه دارد: خواستن و تصمیم گرفتن. می بیماری روانی را نخواستن می داند که به معنی تو خالی بودن و ناامیدی است. بخشی از وظیفه درمانگران وجودی این است که احساسات مراجعان را در جهت خواستن و به اجرا گذاشتن تصمیم ها بسیج کنند. انسان ها پس از خواستن یا تمایل باید انتخاب کنند. این قضیه تا حدودی ترسناک است و باعث می شود انسان ها از کس دیگری توقع داشته باشند به جای آنها انتخاب کند. انسان ها پس از هر انتخابی مجبورند روی دیگر انتخاب خود را نیز تحمل کنند. قبول مسئولیت انتخاب به فراخور وضعیت انسان ها و توانایی آنها برای عمل کردن به اعتقادات خوب، می تواند اضطراب شدیدی ایجاد کند.

    انزوا و عشق

    یالوم در مبحث انزوا سه نوع انزوا را پیش می کشد. میان فردی، درون فردی و وجودی. منظور وی از انزوای میان فردی این است که بین ما و دیگران فاصله ای افتاده باشد-جغرافیایی، روانی یا اجتماعی.مثلا کسی که دچار اسکیزوفرنی است به دلیل عدم توانایی برقراری رابطه با دیگران از آنان دور افتاده است. وقتی کسی با مکانیسم های دفاعی یا سایر روش های بی توجهی به خواسته های خویش، قسمت هایی از خودش را از قسمت های دیگر جدا می کند دچار انزوای درون فردی شده است. کسی که روی کاری که باید انجام بدهد متمرکز نیست، اعتمادی به قضاوت خودش ندارد و از توانایی ها و ظرفیت های درونی خویش غافل است.

    انزوای وجودی بنیادی تر از دو انزوای دیگر است. انزوای وجودی به معنای فاصله داشتن و جدایی از دنیا است. در چنین انزوایی اسیر تنهایی و انزوای عمیق هستیم. انزوای وجودی در مواجهه با مرگ شدت می یابد. تصادف با اتومبیل، انزوای وجودی و ترس شدیدی در پی دارد. احساس تنهایی و درماندگی کامل، وحشت شدید نیستی را به دنبال دارد.

    معنا و بی معنایی

    مردم در طول زندگی خویش بارها در مورد معنای زندگی از خودشان سوالاتی می پرسند مثل: چرا اینجا هستم؟ چه می شد اگر معنای زندگی را می یافتم؟ چه چیزی در زندگیم هست که آن را هدفمند کند؟ چرا به وجود آمده ام؟ همانطور که می و یالوم می گویند انسان ها به معنادار بودن زندگی نیاز دارند. با معنا بودن به اشخاص اجازه می دهد رویدادها را تفسیر کنند و درباره نحوه زندگی و خواسته های انسان در زندگی برای خویش ارزش هایی تدارک ببینند.

    فرانکل روی نقش مهم معنایابی در زندگی تاکید کرده است. فرانکل نگران بود که انسان ها در زندگی توجهی به معانی معنوی نکنند و در محدوده ارزش های مادی بمانند. شاید تناقض آمیز به نظر برسد ولی یالوم دریافته است کسانی که بیماری مرگباری دارند به معنای زندگی خویش دست می یابند، معنایی که تا پیش از بیمار شدن توجهی به آن نمی کردند.

    مرکز مشاوره معین در نظر دارد برای دانشجویان و متخصصان رشته های مشاوره، روانشناسی و روانپزشکی دوره های تخصصی تربیت درمانگر وجودی با تدریس جناب آقای دکتر بهمن بهمنی را برگزار نماید. برای اطلاع از زمان برگزاری و شرایط دوره ها به شبکه ارتباطی ما بپیوندید.

  • رواندرمانی گشتالت

    درمان گشتالتی نوعی رویکرد وجودی، پدیدارشناختی و فرایند بنیاد است که بر این اصل بوجود آمده است:

    افراد را باید در زمینه رابطه جاری آنها با محیط شناخت

    فریتز پرلز اعتقاد داشت که درمانجویان باید بزرگ شوند و روی پای خود بایستند و خودشان مشکلات زندگی خود را حل و فصل کنند.

    سبک اجرای درمان پرلز

    پرلز در درمان دو برنامه داشت: دور کردن درمانجو از حمایت محیطی به سمت حمایت شخصی، و منسجم کردن دوباره بخش های انکار شده شخصیت او.

    ماهیت ناسازگاری در گشتالت بر دو اصل است:

    1- بدن و روح جدایی ناپذیرند

    2- انسان و محیط یک وحدت ارگانیسمی را تشکیل میدهند

    در دیدگاه پرلز، نوروز به سه موضوع اصلی برمیگردد:

    1- رشد و تحول پرخاشگری

    2- ابقاء و تعادل جویی

    3- تعامل محیط و شخص

    نظریه تغییر گشتالتی فرض میکند که هرچه بیشتر تلاش کنیم به کسی تبدیل شویم که نیستیم، بیشتر به همان صورت میمانیم. مهم است که درمانجویان به جای اینکه سعی کنند به کسی تبدیل شوند که “باید باشند” تا حد امکان به طور کامل در وضعیت کنونی خود باشند. درمانگران گشتالتی به جای اتکاء بر تغییری که درمانگر آن را هدایت میکند، بر ایجاد شرایطی که به رشد درمانجو کمک میکند، تمرکز دارند (یونتف، 2005).

    مفاهیم اساسی در گشتالت درمانی:

    اینجا و اکنون

    خودگردانی ارگانیزمی

    مسئولیت

    قطب‌ها و قطب بندی ها

    کل نگری

    هدف های درمانی:

    درمانگران گشتالتی با وجود اینکه بر هدف های از پیش تعیین شده برای درمانجویانشان تاکید نمیکنند، اما به هدف خاصی توجه دارند. یعنی کمک به درمانجو برای کسب آگاهی بیشتر و همراه با آن انتخاب بیشتر. آگاهی، شناختن محیط، شناخت خود، پذیرفتن خویشتن . توانایی ارتباط برقرار کردن را شامل میشود.

    شش مولفه مربوط به روش کار که در درمان گشتالتی حیاتی است، عبارتند از: 1) پیوستار تجربه 2) زمان حال 3) نظریه تغییر تناقضی 4) آزمایش 5) رویارویی اصیل 6) تشخیص فرایندمدار

    مرکز مشاوره معین در نظر دارد برای علاقمندان به این رویکرد کارگاهها و دوره های تخصصی تربیت درمانگر گشتالتی را با تدریس جناب آقای دکتر امیر عسکری برگزار نماید. برای اطلاع از زمان کارگاهها به شبکه ارتباطی ما بپیوندید.

  • آشنایی با رواندرمانی وجودی

    تاریخچه:

    جنبش درمان وجودی را فرد یا گروه خاصی پایه ریزی نکرده است، بلکه چندین جریان فکری باعث به وجود آمدن این رویکرد شده اند. درمان وجودی از از فلسفه سرچشمه گرفت و به طور خودانگیخته در بخشهای مختلف اروپا در بین مکاتب متفاوت روانشناسی و روانپزشکی دهه 1940 و 1950 پدیدار گشت. بعد از جنگ جهانی دوم خیلی ا اروپاییها احساس کردندکه جنگ زندگی آنها را تباه کرده و با مسائل وجودی از جمله احساس انزوا، بیگانگی، و بی معنایی دست به گریبان هستند. نویسندگان اولیه بر تجربه تنها بودن فرد در دنیا و روبرو شدن با اضطراب این وضعیت، تمرکز کردند. (شارپ، بوگنتال، 2001)

    تفکر روانشناسان و روانپزشکان وجودی در قرن نوزدهم، تحت تاثیر چند فیلسوف و نویسنده قرار داشت. برای آگاهی یافتن از شالوده فلسفی رواندرمانی وجودی باید با شخصیت هایی نظیر سورن کرکگارد، فردریش نیچه، مارتین هایدگر، ژان پل سارتر و مارتین بابر آشنا شویم. این شخصیت های عمده وجودنگری و پدیدارشناسی وجودی و نوشته های فرهنگی، فلسفی و مذهبی آنها، مبنایی را برای تشکیل درمان وجودی تامین کردند.

    شخصیت های اصلی در رواندرمانی وجودی:

    ایروین یالوم، ویکتور فرانکل، رولو می، و جیمز بوگنتال رویکردهای وجودی خود به رواندرمانی را از زمینه نیرومند در روانشناسی وجودی و انسانگرا به وجود آوردند.

    ایروین یالوم :

    شاید بتوان یالوم را یکی از تاثیر گذارترین افراد در رواندرمانی وجودی نامید. یالوم بر اساس این عقیده که وجودنگری به “مقدرات اساسی وجود” میپردازد، رویکرد خودش را به رواندرمانی فردی و گروهی بوجود آورد. انزوا و رابطه با دیگران، مرگ و زیستن به طور کامل و بی معنایی و معنا مهمترین عناصر این رویکرد هستند.

    مکتب وجودی، میخواهد از یک سو بین تشخیص دادن محدودیت ها و ابعاد مصیبت بار وجود انسان و از سوی دیگر، امکانات و فرصت های زندگی انسان تعادل برقرار کند. این مکتب از تمایل کمک کردن به افراد برای رسیدگی به وضعیت های دشوار زندگی امروزی بوجود آمده است.

    “هیچ رابطه ای نمیتواند انزوای وجودی را برطرف کند، اما تنهایی را میتوان به صورتی تقسیم کرد که عشق، رنج آنرا جبران کند” (یالوم و جوسلسون، 2011)

    مرکز مشاوره معین در نظر دارد برای دانشجویان و متخصصان رشته های مشاوره، روانشناسی و روانپزشکی دوره های تخصصی تربیت درمانگر وجودی با تدریس جناب آقای دکتر بهمن بهمنی را برگزار نماید. برای اطلاع از زمان برگزاری و شرایط دوره ها به شبکه ارتباطی ما بپیوندید.